> کرم خاکی و مهتاب<
شنیدم کرم خاکی داد پیغام
به مهتاب بلند اختر شبانگاه
که من در خاک منزل گزیدم
تو را بر اوج گردون رفته خرگاه
چرا بر زیر دستانت نظر نیست
چه گردد گر شوی از حالم اگاه
چه گردد گر از روی لطف باری
بپاشی پرتوی در قعر چاه
جوابش داد مهتاب شب افروز
که ای غافل ز مهتاب سحر گاه
مرا کی قدرت و نوری ز خویش است
کنم از مهر کسب قدرت وجاه
هر انکس الت دست دگر شد
ندارد قدرت از خود گاه وبیگاه
بپوش از درگه ما چشم امید
که مارا شیوه این شد خواه و نخواه
+ نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین1385ساعت 0:37 قبل از ظهر  توسط محمد
|
