تبليغاتX
اشک اسمان -

اشک اسمان

عشق را زیر باران باید جست..............با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

من تو را در خیالم قاب خواهم کشید . و با ارزوهای دلم بر ان حاشیه خواهم کشید

 

و با دره هایی اضطراب تنم ان را نقره کوب خواهم کرد

 

پس چون زخم عمیق تنهایی بر فراز دله پر حسرتم اویزان خواهم کرد

 

با استخوان پرستو های مهاجر قلمی ساختم با اشک زلال چشمانم جوهری ساختم

 

و با گلبرگهای بهاری صفحه ای

 

و ناگهان بادی وزیدن گرفت قلم شکست صفحه کاغذم را باد برد

 

و جوهربه زمین ریخت و تنها من ماندم و یک قلب شکسته.....

 

 

 

هر روز غروب پنجره تنهایی ام را می گشایم. و مظلومانه به گیسوان پریشان خورشیدخیره می شوم

 

به سوی سرزمین های سکوت گرفته خورشید و به سوی جزیره های ناشناخته ای که من خیال می کنم که ما انجا هستیم

 

به همه نامها می خوانمت و به همه هجرت ها  فریاد می زنم اما تو نمی شنوی تو رفته ای

 

و من همچنان  نامت را می خوانم  رفته ای  من ماندم و چشمانی خیس اشک  و قلبی لبریز از فریاد در دلمان

 

هنوز چشمانم تارو پود عشق را به هوای دوباره دیدارت می پیماید

 

هنوز منتظرم تا با دستان خود به در ضربه ای بنوازی و مرا مهربانانه صدا بزنی......

 

امدی............

 

از لحظه های افسرده تنهایی ام می گریزم و در ابتدای ورودی  در چشمان پر انتظارم را به دستان تو می دوزم

 

و حالا تو بازگشته ای و تنهایی من از حضور تپش تو شکسته است  تو امدی ....

 

و با امدنت ارزوهایم را که چون پرنده ای در قفس زندانی بود به پرواز در اوردی

 

ای ازاده بهار من، زیباترین شور عشق را از چشمانت می خوانم

 

امدنت بهانه ای شد تا  مروارید هایی کوچک اشکم را همچو دسته گلی به پای تو بریزم

 

و نام تو را در غزلهای سبزم جاری سازم...............

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 اسفند1384ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط محمد  |