تبليغاتX
اشک اسمان

اشک اسمان

عشق را زیر باران باید جست..............با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

درس امروز در دفتر عشق:

 

موضوع: زیبا کیست ؟ زیبایی در چیست!؟

 

با کسب اجازه از محضر اساتید این رشته مهم،

 

اظهار نظر شاگرد تنبل کلاس را هم بخوانید.

 

من با اعتقاد راسخ و اندیشه  قاطع می گویم که زیبا ان است که در چشم دوست دارنده خود زیبا بیاید

 

زیبایی جلوه معشوق است در چشم عاشق.

 

                                                                          تجلی محبوب در دیدگان حبیب

                                                                         

                                                                         سیمای منظر است در چشم ناظر

 

و در ادامه :

 

زیبایی مفهومی بالاتر از ان دارد که فقط در ظاهر تجلی نکند

 

زیبایی در روح زیباست  در روح پاک است

 

و در قلب  تپنده  عاشق و معشوق است  .               اگر باور ندارید : زمان* زندگی*عشق* اثبات خواهد کرد.
+ نوشته شده در  شنبه 13 اسفند1384ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

من تو را در خیالم قاب خواهم کشید . و با ارزوهای دلم بر ان حاشیه خواهم کشید

 

و با دره هایی اضطراب تنم ان را نقره کوب خواهم کرد

 

پس چون زخم عمیق تنهایی بر فراز دله پر حسرتم اویزان خواهم کرد

 

با استخوان پرستو های مهاجر قلمی ساختم با اشک زلال چشمانم جوهری ساختم

 

و با گلبرگهای بهاری صفحه ای

 

و ناگهان بادی وزیدن گرفت قلم شکست صفحه کاغذم را باد برد

 

و جوهربه زمین ریخت و تنها من ماندم و یک قلب شکسته.....

 

 

 

هر روز غروب پنجره تنهایی ام را می گشایم. و مظلومانه به گیسوان پریشان خورشیدخیره می شوم

 

به سوی سرزمین های سکوت گرفته خورشید و به سوی جزیره های ناشناخته ای که من خیال می کنم که ما انجا هستیم

 

به همه نامها می خوانمت و به همه هجرت ها  فریاد می زنم اما تو نمی شنوی تو رفته ای

 

و من همچنان  نامت را می خوانم  رفته ای  من ماندم و چشمانی خیس اشک  و قلبی لبریز از فریاد در دلمان

 

هنوز چشمانم تارو پود عشق را به هوای دوباره دیدارت می پیماید

 

هنوز منتظرم تا با دستان خود به در ضربه ای بنوازی و مرا مهربانانه صدا بزنی......

 

امدی............

 

از لحظه های افسرده تنهایی ام می گریزم و در ابتدای ورودی  در چشمان پر انتظارم را به دستان تو می دوزم

 

و حالا تو بازگشته ای و تنهایی من از حضور تپش تو شکسته است  تو امدی ....

 

و با امدنت ارزوهایم را که چون پرنده ای در قفس زندانی بود به پرواز در اوردی

 

ای ازاده بهار من، زیباترین شور عشق را از چشمانت می خوانم

 

امدنت بهانه ای شد تا  مروارید هایی کوچک اشکم را همچو دسته گلی به پای تو بریزم

 

و نام تو را در غزلهای سبزم جاری سازم...............

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 اسفند1384ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

باران می بارد وبارونی احساس نگهان برای تنم تنگ میشود

 

باران انگار که از حلاوت احساس ما بویی برده است

 

باران انگار که دست من وتو را خوانده است

 

باران سرود پر طنین توست

 

باران خودش تمام حرفها را میزند

 

بارن حرف اول و اخر دلت را خونده است

 

مگر تو از سخاوت نسیم و صلابت دریا چیزی نشنیده ای

 

من فکر می کنم  که تو هیچگاه تری خاک خیس باغچه را نه بوییده ای

 

یا از ان چتر خیال زمستانی گلوله برف خنکی نچیده ای

 

مگر تو ان نبودی که ادم برفی ساختی و گفتی که این منم

 

و این صداقت سرد کودکی من است

 

اری ... اری.... بگذاریم که باران ببارد

 

نگذاریم که چشم پرنده کوچکی از غم حا دثه تر شود

 

باران اگر قدری دیگر بر من ببارد با تو خواهم گفت

 

تو اندکی صبر کن شاید که باران خودش همه چیز را به تو بگوید

 

باران حرف اول و اخر دلت را خوانده است.........

+ نوشته شده در  شنبه 13 اسفند1384ساعت 10:16 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

ای خدای مهربان:

 

تو خود خوب می دانی که در نبودنت

 

دستم کوتاه دلم بی ثبات و پایم سست است

 

باور داری که اگر لحظه ای رهایم کنی .....

 

و نگاهت را از من بر گیری و توجه ات راقطع کنی.....

 

دیگر بنده ای در کار نیست

 

خدای یکتای من بخشنده و مهربان من

 

باور دارم  که با اراده به توان و قدرت تو جهان در مشتهای کوچکم جای می گیرد

 

پس یا الله و یا الله و یا الله.............................

+ نوشته شده در  شنبه 13 اسفند1384ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط محمد  |