فصلها در شهر یکسان است
زندگی در شهر ماشینی است
بستگی دارد به بنزین بستگی دارد به نفت
زندگی در روستا اما بستگی داردبه اسب
ساده و خوش رنگ....
بستگی داردبه باران بستگی دارد به خورشید و دشت
بستگی دارد به فصل بستگی دارد به کار در مزرعه
روستا زیبا ترین نقاشی روی زمین
بهترین گلدوزی فصل بهار
+ نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط محمد
|
یادم باشد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
راهی نروم که بیراه باشد.......
خطی ننویسم که ازار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روز گار خوش است
همه چیز روبراه و بر وفق مرداست و خوب
تنها .... تنها دل ما دل نیست .
اره...........
+ نوشته شده در شنبه 6 اسفند1384ساعت 11:24 بعد از ظهر  توسط محمد
|
شبی سردست و من افسرده نیست رنگی که بگوید با من
راه دوریست و پایی خسته اندکی صبر کن سحر نزدیک است
تیره گی هست و چراغی مرده هر دم این بانک برارم از دل
می کنم تنها از جاده عبور وای این شب چقدر تاریک است
دور ماندن از من ادمها خندهای کو که به دل انگیزم
سایه ای از سر دیوار گذشت قطره ای کو که به دریا ریزم
غمی افزود بر غمها صخره ای کو که بدان اویزم
فکر تاریکی و این ویرانی مثل اینست که شب نمناک است
بی خبر امد تا با دل من دیگران را هم غمی هست به دل
غصه ها ساز کندپنهانی غم من لیک غمی غمناک است
+ نوشته شده در شنبه 6 اسفند1384ساعت 10:50 بعد از ظهر  توسط محمد
|
همیشه شب روشن تر از ان بوده که من می پنداشتم
مشکلات اسان تر از انچه که من فکر می کردم قابل حل بوده اند
توانم بز رگتر و بیشتر اذ انی بود که تصور می کردم
خدایا...
اگر چه اینجا گاهی اوقات اسمانش ابری ابهایش سراب و دریایش طوفانی است
ولی همه چیز ساده تر از انیست که ما می پنداریم
چون این تویی گردونه هستی را انسان می چر خانی که همه چیز انی باشد که باید
و تو خدایی باشی که همیشه بوده و هستی....
مهر بانتر بخشده تر و تواناتر از انچه که ما گمان می کنیم .
+ نوشته شده در شنبه 6 اسفند1384ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط محمد
|
تنهایی..........
همان تنها که بودم باز هستم
همان در حسرت پرواز هستم
کبود از دست بازیهای تقدیر
دهان بسته یک راز هستم
نهان در لا به لای پنچه غم
رها در پرده هایی ساز هستم
دویدم تا خط پایان چشمت
ولی در نقطه اغاز هستم
به سو یم باز می گردد صدایم
من ان تنها ترین اواز هستم
ولی با اینهمه ای عشق بی سوز
تو را شیدا ترین سر باز هستم

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 0:53 قبل از ظهر  توسط محمد
|
مجنون
دید مجنون را: یکی صحرا نورد
در میان بادیه بنشسته فرد
صفحه ای از ریگ و انگشتان قلم
میزدی بر لوح دل هر دم رقم
گفت که ای مجنون شیدا چیست این؟
می نویسی نامه سوی گیست این؟
گفت مشق نام لیلی می کنم
خاطر خود را تسلی می کنم
چون میسر نیست بر من کام او
عشق بازی می کنم با نام او
+ نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 0:43 قبل از ظهر  توسط محمد
|
کجایی............؟
کجایی ای تمام رازهای من
کجایی آی......دنبال تو می گردم
برایت سیب سرخ عشق اوردم
کجایی شهر خوب قصه های من
کجایی بیشه پروانه های ناز
کجایی کوچه باغ سبز اواز
کجایی باغ من ای باغ شبدر خیز
کجایی فالگیر لحظه های ناب
صمیمی رهگذره کوچه مهتاب
تو بودی من و یک اسمان
پرواز تو بودی و من
یک کو له بار ارزو............
+ نوشته شده در پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 0:16 قبل از ظهر  توسط محمد
|
وقتی دلم گرفت..
یادم باشد که خدا با من است
که فرشته ها برایم دعا می کنند
که ستاره ها شب را برایم روشن خوهند کرد
یادم باشد که قاصدکی در راه است
که بهار نزدیک است...
که فردا منتظر م می ماند
که من راه رفتن می دانم و دویدن
و جادهها قد م هایم را شماره خواهند کرد
اگر روزی دلم گرفت یادم باشد....
که خدایی من اینجاست همین نزدیکی ها
و من تنها نیستم....
+ نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط محمد
|
عشق یعنی...
عشق یعنی انتظار انتظار
عشق یعنی همش عکس یار
عشق یعنی چشم به در دوختن
عشق یعنی به پای یار سوختن
عشق یعنی یک شقایق غرق خون
عشق یعنی دردو محنت درون
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی همچو من شیدا شدن
عشق یعنی........
+ نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 10:24 بعد از ظهر  توسط محمد
|